زیر گنبد کبود
روزی یه کوهنوردی بود که دلش می خواست یه کوه رو تنهایی فتح کنه . اون یه شب بلند شد و رفت به کوهستان . همون طور که می رفت هوا کم کم خراب شد وسطای کوه رسیده بود که هوا این قدر سرد و پر از مه شد که دیگه جلوی پاشو نمی دید . می خواست دستش رو به یه سنگی بگیره که دستش سر خورد و سقوط کرد هیچ طناب و قلابی نداشت که اونو نگه داره می دونست که حتما می میره به خاطرهمین توی اون لحظات سقوط به زندگیش فکر کرد و تمام لحظات زندگی اومد جلوی چشماش . ناگهان احساس کرد که یه طنابی محکم کمرش رو کشید و اون روی هوا معلق شد . کوهنورد شروع کرد به دادو فریاد کردن و از خدا کمک خواستن . داد زد خدایا کمکم کن ... خدایا ... ناگهان صدایی از بالای سرش اومد که می گفت : منو صدا کردی؟...آره خدا جون ... کمکم کن من نمی خوام بمیرم .... خدا گفت : آیا به من ایمان داری ؟ اگه از من کمک خواستی و باورم داری اون طنابی رو که دور کمرت بستی باز کن و خودتو رها کن ! کوهنورد تا این حرف رو شنید محکم به طناب چسبید و دو دستی اونو گرفت ... ...... فردا صبح مردم جنازه یخ زده کوهنوردی رو پیدا کردن که به یه طناب چسبیده در حالیکه فقط یک متر با زمین فاصله داشت ...
