تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ترنج خاتون ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ ترنج خاتون ๑۩۞۩๑

زیر گنبد کبود

پرنده . . .

پرنده ...

میان پنجره باز

پرنده بود و نگاهش

در امتداد پریدن

عبور بال سیاهش

پرنده حرف دلش را میان حنجره اش ریخت

لباس هجرت خود را بروی پنجره آویخت

پرنده رفت و لباسش بروی پنجره جا ماند

بگوش پنجره  تنها تصوری ز صدا ماند ...     

 
نوشته شده توسط صدیقه کریمیان در 86/07/25 | موضوع: