پرنده ...
میان پنجره باز
پرنده بود و نگاهش
در امتداد پریدن
عبور بال سیاهش
پرنده حرف دلش را میان حنجره اش ریخت
لباس هجرت خود را بروی پنجره آویخت
پرنده رفت و لباسش بروی پنجره جا ماند
بگوش پنجره تنها تصوری ز صدا ماند ...


نوشته شده توسط صدیقه کریمیان در
86/07/25 | موضوع: