زیر گنبد کبود
پرنده ...
میان پنجره باز
پرنده بود و نگاهش
در امتداد پریدن
عبور بال سیاهش
پرنده حرف دلش را میان حنجره اش ریخت
لباس هجرت خود را بروی پنجره آویخت
پرنده رفت و لباسش بروی پنجره جا ماند
بگوش پنجره تنها تصوری ز صدا ماند ...

درخت در مسیر جاده بود
و جز زمین و آسمان کسی کنار لحظه های سبز او نبود
پرنده بود و یاد یک سرود.
شبی پرنده ای بروی شاخه اش نشست
و در صدای بال آن پرنده قشنگ
سکوت ذهن او شکست
پرنده لحظه ای بروی شاخه ماند
ترانه ای برای شاخه خواند
و سوی جاده پر کشید
درخت در سکوت به او نگاه کرد
به سنگهای جاده خیره شد و اشک سبزی از نگاه او چکید
دوباره جز زمین و آسمان
کسی کنار لحظه های او نبود
پرنده بود و یاد یک سرود ...
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر
چه کنم با غم تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
« پل الوار»